افتتاح سایت برای عموم
بار گذاری کامل مطالب تا چند روز دیگر

امام رضا(ع) از پدران بزرگوارش از امیرمؤمنان از پیامبر(ص) روایت کرده که فرمود׃ «نخستین چیزی که در قیامت از بنده پرسیده می‌شود، دوستی ما اهل بیت است».

بقیه در ادامه مطلب

امام رضا(ع) از پدران بزرگوارش از امیرمؤمنان از پیامبر(ص) روایت کرده که فرمود׃ «نخستین چیزی که در قیامت از بنده پرسیده می‌شود، دوستی ما اهل بیت است».
حنّان بن سدیر گوید׃ خدمت امام صادق بودیم که غذا آوردند.خوردم؛ امّا تا آن زمان، غذایی آنچنان دلپذیر نخورده بودم.
امام پرسید׃ «سدیر غذای ما چگونه بود؟»
عرض کردم׃ پدر و مادرم فدایت ای فرزند رسول خدا! چنین غذایی تاکنون نخورده بودم و خیال نمی‌کنم پس از این هم نصیبم گردد. در این موقع، اشک در چشمانم حلقه زد و شروع به گریه کردم.
امام(ع) فرمود׃ «چرا گریه می‌کنی؟»
عرض کردم׃ یاد آیه‌ای از قرآن افتادم. پرسید׃ «کدام آیه؟»
گفتم׃ آیه «ثمّ لتسئلن یومئذ عن نعیم؛ سپس در آن روز از نعمت‌ها پرسش می‌شود.»
ترسیدم که خداوند از همین غذا، از من بازخواست کند.
امام چنان خندید که دندان‌هایش آشکار شد. آنگاه فرمود׃
«سدیر! هرگز از غذای خوب و لباس نرم و بوی خوش از شما باز خواست نخواهند کرد. اینها برای ما آفریده شده است و ما مأموریم با استفاده از این نعمت‌ها، فرمانبر خدا باشیم.»
عرض کردم׃ پدر و مادرم فدایت! پس نعیم چیست؟
فرمود׃ «خداوند روز قیامت از محبّت امیرمؤمنان و خاندانش بازخواست خواهد کرد که چگونه سپاس نعمتی را که بر شما ارزانی داشتم، به جا آوردید.»
روزی امام صادق(ع) به ابوحنیفه فرمود׃ «به من خبر رسیده که تو «نعیم» را در این آیه به معنای غذای گوارا و آب خنک در تابستان تفسیر کرده‌ای؟»
ابوحنیفه گفت׃ آری، درست است.
امام فرمود׃ «اگر کسی تو را دعوت کند و غذای گوارا و آب خنک به تو بخوراند و سپس برای آن منّت نهد، تو درباره‌اش چه خواهی گفت؟»
ابوحنیفه پاسخ داد׃ او را بخیل معرفی می‌کنم.
حضرت فرمود׃ «آیا خدا را نیز بخیل می‌دانی؟» ابوحنیفه عاجز ماند و گفت׃ پس معنای «نعیم» چیست؟
امام صادق(ع) فرمود׃ «نعیم، محبّت و دوستی ما خاندان است.»
ابراهیم بن کاتب نیز گوید׃
روزی خدمت امام رضا(ع) بودیم که یکی از فقیهان گفت׃ مقصود از «نعیم» در آیه شریفه «لتسئلن یومئذ عن النعیم»، آب سرد است.
امام رضا(ع) فرمود׃
«آیه را این‌گونه تفسیر می‌کنید؟ و هر کس به گونه‌ای آن را معنا می‌کند. برخی می‌گویند׃ آب سرد است، برخی می‌گویند׃ منظور از آن خواب است. گروهی نیز می‌گویند׃ غذای خوش طعم و لذیذ است. پدرم از پدرش امام صادق(ع) نقل فرمود که׃
وقتی تفسیر شما درباره معنای «نعیم» به آن حضرت رسید، خشمگین شد و فرمود׃
خدا هرگز از بنده‌اش درباره چیزهایی که به آنان بخشیده، پرسش نخواهد کرد و برای چنین چیزی منّت نمی‌گذارد. این کار از مخلوق هم ناشایست است که مثلاً برای آنکه به کسی غذایی داده یا آب سردی نوشانده، منّت بگذارد. چگونه می‌توان به خدای عزّوجلّ چیزی را نسبت داد که حتّی برای مردم شایسته نیست؛ ولی مقصود از نعیم، دوستی و ولایت ما خاندان است که خداوند پس از توحید و نبوّت، از آن پرسش خواهد کرد؛ زیرا اگر بنده به لوازم ولایت و محبّت وفا کرد، به نعیم جاودانه بهشت، دست می‌یابد.»

خداوند دوست دارد در مکان‌هایی او را یاد کنند
ابوهاشم جعفری، یکی از یاران برجسته امام هادی(ع) می‌گوید: روزی امام(ع) بیمار شدند و از من و محمّد بن حمزه از دیگر یاران حضرت خواستند که نزد ایشان برویم. محمّد بن حمزه پیش از من نزد امام(ع) رفته بود و پس از بازگشت از منزل امام(ع)، به من گفت: حضرت می‌خواهند کسی را به کربلا بفرستیم تا در حرم امام حسین(ع) برای شفای ایشان دعا کند. به محمّد بن حمزه گفتم: چرا به امام(ع) جواب مثبت ندادی؟ من خود به کربلا می‌روم و برای شفای حضرت دعا می‌کنم. پس از آن وقتی به خانهامام هادی(ع) رفتم و خدمت ایشان رسیـدم، در پـاسـخ به خواسته حضرت گفتم: فدایتان شوم! خودم به کربلا می‌روم و در آنجا برای شمـا دعـا مـی‌کنـم. پـس از آن از محضـر امـام هـادی(ع) مرخص شدم. در راه، علیّ بن بـلال یکی از یاران امام(ع) را دیدم و دستور امام را به اطّلاع او رساندم. علیّ بن بلال با تعجّب پرسید: امام هادی(ع) به کربلا چه کار دارند؟ ایشان خود امام هستند و عظمت دارند و عظمت ایشان کمتر از کربلا نیست و …
دیگر بار نزد امام(ع) رفتم و سخن علیّ بن بلال را خدمت ایشان عرض کردم. امام در پـاسـخ سـخـن او فـرمودند: «به علی بن بلال می‌گفتی که رسول خدا ص) با آنکه عظمتشان از کعبه و حجرالأسود برتر بود، به دور کـعـبــه طـواف مـی‌کـردنـد و حـجـرالأسـود را می‌بوسیدند. با آنکه حرمت مؤمن از کعبه برتر است، ‌خداوند دستور داده است که مؤمنان دور کعبه طواف کنند. پس مکان‌هایی وجود دارد که خداوند دوست دارد در آنها او را یاد کنند و از او چیزی بخواهند. من هم دوست دارم که در این گونه مکان‌ها [‌که نمونه‌ای از آن کربلاست‌] برایم دعا شود.»
سپس امام(ع) خطاب به من فرمودند:
«ای ابوهاشم! چرا این مطالب را به علیّ بن بلال نگفتی؟» من در پاسخ عرض کردم: «فدایتان شوم! اگر من نیز به این خوبی این نکات را می‌دانستم، به طور حتم آنها را به او می‌گفتم و در مورد دستور شما چون و چرا نمی‌کردم».

تسلیم بودن در برابر ولایت اهل بیت(ع)، شرط پذیرش دعا از سوی خداوند است
اگر چه هرگونه توجّهی به پروردگار عالم تأثیری انکار‌ناپذیر دارد؛ ولی این نکته را نیز باید در نظر گرفت که برای وارد شدن به هر جا و کسب توفیق کامل در هر کار، باید از راه آن وارد شد. قرآن مجید در این زمینه می‌فرماید: «وَلَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِهَا وَلَکِنَّ الْبِرَّ مَنْ اتَّقَی وَاْءْتُـوا الْبُیُـوتَ مِـنْ اْبـوَابِهَا وَاتَّقُوا اللهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ».۲
بهترین راه در زمینه دعا و توسّل، ‌راه‌هایی است که اهل بیت عصمت و طهارت(ع) خود به ما نشان داده‌اند و آن، پذیرفتن ولایت آنها و تلاش و کوشش خالصانه در این راه است. محمّـد بن مسلم، از اصحاب امام باقر و امام صادق(ع)، در حدیثی نقل می‌کند:
از امام(ع) پرسیدم: کسی را می‌شناسیم که در عبادت، خضوع و خشوع بسیار دارد؛ ولی امامت شما را نپذیرفته است؛ آیا عبادت‌ها و کـوشش‌های دینی او به حالش سودی دارد؟ امام(ع) در پاسخ فرمودند: «ای ابامحمّد! مثال ما اهل بیت، مثال آن خاندانی است که در بنی اسرائیل بودند که هر گاه چهل شب به درگاه خـدا راز و نیاز می‌کردند، دعایشان به اجابت می‌رسید؛ ولی یکی از آنها چهل شب عبادت و راز و نیاز کرد و دعایش مستجاب نشد. آن شخص نزد حضرت عیسی(ع) رفت و گلایه کرد و از آن بزرگوار خواست که برای او دعا کنند. حضرت عیسی(ع) وضو گرفتند و نمازی خواندند و برای آن شخص دعا کردند. پس از آن، خداوند به پیامبرش وحی فرمود: «بنده من از غیر آن دری که باید نزدم آید، آمد و دلش به نبوّت شما ثبات و قرار نداشت و به همین دلیل دعایش مستجاب نگردید.»
این حدیث شریف نشان می‌دهد که اعتقاد کامل و یقین استوار به پروردگار عالم، ‌پیامبر گرامی(ص) و ائمه اطهار(ع)، شرط لازم برای استجابت دعاست و بدون باور داشتن ولایت اهـل بـیـت(ع)، استجابت دعا با مانع روبه‌رو خواهد شد.

انگشتی که برای اهل بیت(ع) قلم می‌زند باید شفا بخش باشد
نقل است زمانی فرزند محدّث کبیر، مرحوم آیت الله حاج شیخ عبّاس قمی، صاحب کتاب‌های متعدّد علمی و کتاب مشهور «مفاتیح الجنان»، دچار عارضه بسیار سختی می‌شود و آقایان پزشکان از معالجه او نومید می‌شوند. خبر به حاج شیخ عبّاس قمی می‌رسد؛ ایشان در همان حال، انگشت خود را در استکان چای می‌زنند و می‌گویند: این را به فرزندم بدهید، بخورد. اطرافیان همین کار را انـجـام می‌دهند و بیماری فرزند ایشان رو به بهبود می‌رود. از مرحوم حاج شیخ عبّاس قمی می‌پرسند: بر آن چای چه دعایی خواندید، که این همه اثر داشت؟ ایشان در پاسخ می‌گویند: اگر انگشتی که یک عمر در مسیر اهـل بـیـت(ع) قلم زده اسـت؛ چنین اثری نمی‌داشت، باید آن را قطع می‌کردم.