افتتاح سایت برای عموم
بار گذاری کامل مطالب تا چند روز دیگر

باید دانست: سفرهاى عدیده‏اى که دوانیقى حضرت امام صادق علیه السّلام را از مدینه به رَبذَه یا کوفه، و یا حِیره و یا بغداد احضار کرده است انحصار به مواردى که قبلًا ذکر شد ندارد،

امام شناسى، ج‏۱۶، ص: ۳۱۰

باید دانست: سفرهاى عدیده‏اى که دوانیقى حضرت امام صادق علیه السّلام را از مدینه به رَبذَه یا کوفه، و یا حِیره و یا بغداد احضار کرده است انحصار به مواردى که قبلًا ذکر شد ندارد، بلکه مرّات عدیده‏اى بدون هیچ مستندى طلب مى‏کرده است. و علَّت آن این بود که: منصور خود را داراى شخصیّت علمى مى‏دید، و براى خود مقام فقه و اجتهاد قائل بود. و طبعاً با آن نفس خبیث و روحیّه حسادت خیز نمى‏توانست تحمّل شخصیّت برجسته علمى و تقوائى و عرفانى را در مقابل خود بنماید، گرچه آن شخصیّت هیچ گناهى ندارد، و أبداً و أبداً نه به منصور، و نه به دربار وى، و نه به ریاست او دیده نمى‏دوزد، و نخواهد دوخت.

آیة الله شیخ محمّد حسین مظفر در کتاب «الامام الصّادق» طبع چهارم، جامعة المدرّسین قم، در ج ۱ ص ۹۴ گوید: میان ولایت منصور و وفات امام جعفر صادق علیه السلام دوازده سال فاصله شد. و با آنکه بین آن دو نفر از جهت مکان، بسیار فاصله بود، حضرت در حجاز و منصور در عراق بود معذلک حضرت أبداً آرامش و راحت نداشتند، و پیوسته همان طور که بدون فاصله و مرتباً شخص محب براى محبوبش هدیه مى‏فرستد منصور براى امام آزار و تهمت و رنج سفر و ممنوعیت را هدیه مى‏فرستاد. على بن طاووس ابو القاسم رضى الدّین- طاب ثراه- در کتاب «مهج الدَّعوات» در باب دعاهاى امام صادق علیه السلام آورده است که: هفت بار منصور امام را طلب کرد بعضى در مدینه و رَبَذه در وقت حج منصور، و بعضى احضار ایشان را به کوفه، و بعضى به بغداد. و بدون استثناء هرگاه وى را حاضر مى‏نمود قصد کشتن او را داشت. اینها تازه غیر از اهانت و زشتى گفتار و إسائه ادبى بود که به حضرت مى‏کرد و در تعلیقه گوید: منصور در ایام حیات حضرت سه بار حج کرد: سنه ۱۴۰ و سنه ۱۴۴ و سنه ۱۴۷ و بعد از شهادت حضرت دوبار حج کرد: سنه ۱۵۲ و سنه ۱۵۸ که در این سفر حج را تمام ننموده و به درک أسفل وارد گردید. به «تاریخ یعقوبى» ۳/ ۱۲۲ طبع نجف مراجعه کن. و آنچه براى من مکشوف مى‏باشد آن است که منصور در هر سه بار از این سفرهاى خود امر به جلب امام صادق نموده است.

امام شناسى، ج‏۱۶، ص: ۳۱۱

حضرت- فقط و فقط صِرْفُ الوُجُود حضرت- مزاحم است. منصور چنین وزنه‏اى را نمى‏تواند تحمّل کند، در بیدارى ناراحت است، در خواب رویاى پریشان مى‏بیند تا وى را از صفحه وجود به دیار عدم بفرستد. لهذا دیدیم در سفرهائى که آن امام همام را احضار مى‏کرده است، پس از منطق قوى و برهان راستین حضرت که بر او مُدلَّل و مُبرهن مى‏گشت که: امام در صدد توطئه و زمینه سازى براى حکومت او نیست و أبداً بدان ریاست اعتنائى ندارد و معذلک که امام را با تجلیل و تکریم عودت به مدینه مى‏داد، ولى باز هم هر چند بار یک مرتبه امام را بدون اندک حُجَّتى احضار مى‏نماید، و بدون رویت گناه و مستمسکى باز مى‏گرداند.

 

منصور چندین بار به ربیع مى‏گوید: جعفر بن محمد مانند استخوانى مى‏باشد (شَجى‏ که هر چه مى‏اندیشم نمى‏توانم او را تحمل کنم. او استخوان گلوگیر من است. به هر قسم که قدرت دارد در صدد خاموش کردن نور حضرت و شمع فضیلت او مى‏باشد. و معلوم است که تمام مراتب قدرتهاى اعتبارى و مکنتها و ارزشها را امام به خاطر مصلحت مى‏تواند رها کند و بدانها بسپارد، ولى آیا مى‏تواند علم خود را هم انکار کند و بدانها تحویل دهد؟! امامت امام به علم اوست. میزان امامت أعلمیّت در امّت است. اگر امام در مسأله‏اى بگوید: نمى‏دانم، دیگر او امام نیست. امام کسى است که مى‏داند. فلهذا چون جهل در مسأله مساوق با سقوط امامت است چه بسیارى از امامان به واسطه بیان یک حکم واقعى در برابر جبّاران و ستمکاران روزگار جان خود را داده‏اند و باید هم بدهند. تقیّه در موارد علم معنى ندارد، بیان یک حکم حقیقى بسیارى از امامان را مقتول و شهید ساخته است.

منبع  :  امام شناسى ج ۱۶ و ۱۷ ص ۳۱۰